ذبيح الله صفا
1220
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
* خون بود دل كه لذت درد نهان شناخت * اين غنچه بسته بود كه رنگ خزان شناخت آيينهزاست پرتو شمع مزار من * در خواب هم خيال مرا مىتوان شناخت در پيش پاى پرتو خورشيد برنخاست * گردى كه جاى خويش در آن آستان شناخت رنگ گل و فروغ مى و لعل يار شد * هركس كه قدر خويش چو آب روان شناخت پرواز هرزه راه به منزل نمىبرد * كى تير بىسراغ محبت نشان شناخت پيداست از جبين عدم عشق پردهسوز * اين باده را ز تيشهء خارا توان شناخت شب خوابش از فسانهء قتلم ربوده بود * روزم ز اضطراب دل پاسبان شناخت روزى كتابخانهء غفلت گشاد دل * تعبير خواب الفت اهل جهان شناخت گردى كه شبنم گل اين سرزمين نشد * كى قرب مهر و منزلت آسمان شناخت خوابى كه مىبرد بره شوق راحتست * ديوانه قدر بستر ريگ روان شناخت هر دل كه در رياض وفا مست خواب شد * كى لذت صبوحى اين گلستان شناخت در خواب ديده آينه عكس مراد من * خود را اسير محرم راز نهان شناخت * مستى كه بيخودانه ز اهل نظر گذشت * در ديده جلوه كرد وز دل بىخبر گذشت عزت روا نداشت كه تنها گذارمش * عمر عزيز در قدم نامه برگذشت آتشپرست عشقم و اخترشناس داغ * كى شعله از قلمرو من بىخطر گذشت پيش از خمار ساغر تكليف داد و رفت * ذكرش بخير توبه كه بىدردسر گذشت كشتىشكسته است ببحر گناه اسير * بخشايشى كه موجهء طوفان ز سر گذشت * جذبهء شوق كه مىريخت بپيمانهء صبح * مست خورشيد برون مىرود از خانهء صبح چون سيهمست تهىشيشه بانداز صبوح * فرش گرديده شبم بر در ميخانهء صبح عمر كوتاه كجا حسرت ديدار كجا * چقدر خواب توان كرد بويرانهء صبح نفس سوخته را فرصت پروازى بود * كف خاكستر ما شد پر پروانهء صبح انتظار تو شبى مست ز جا برد مرا * تا بجايى كه شكستم در ميخانهء صبح پيش از آن خاطر بيداردلان مىخواهد * كه ببخشند گنه محرم و بيگانهء صبح